تبليغاتX
آریانا

yas64

آسیه

yas64

http://yas64.blogfa.com

آریانا

آریانا

آریانا

گل صحرا

آریانا

آریانا
گل صحرا
حباب..
سکوت!

کاش می تونستم سکوت کنم!

ولی انگار اینقدر حرف دارم که جلوی سکوت می ایسته و میگه:صبر کن!!!

چشمام به یه گوشه اتاق خیره مونده... نمی دونم حرفهامو چه جوری بنویسم؟؟؟

صبر کن! می دونه دوستش داری؟؟؟

چرا باهات حرف نمی زنه؟چرا به صدای گریه هات گوش نمیده!؟چرا به التماسات جواب نمیده!

چرا به چشمهات خیره نمیشه؟

تنهام م م م م م م م م م...

بهت احتیاج دارم!!!

دستهامو بگیر    اشکهامو پاک کن   جوابمو بده  به چشمهام خیره شو.................

سکوت دلم رو بشکن مثل یه ماهی کوچولوی قرمز بیا حرفامو بشنو بعد مثل حباب جوابمو بده...

<(:)))(<<

|+| نوشته شده توسط آسیه در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 2:57 |
کعبه......
وقتی نگاهت کردم بغض عجیبی داشتم

وقتی سجده ات کردم اشکم جاری شد

وقتی به دورت گشتم و با اشک هایم حرف هایم را بیرون می ریختم آرامشی وجودم را گرفت چشمانم به پرده سیاه رنگت که دور تا دور کشیده شده دوخته شد! کنارم پا به پایم همه به دور تو می گشتن ولی هیچ کس را نمی دیدم انگار خودم بودم و خودم...

و من می دانم که بخشیدی  آنچه از من دیده ای

و می دانم که دوباره می آیم و این بار با دیدی بازتر....  ( اگر تو بخواهی) 

|+| نوشته شده توسط آسیه در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 3:1 |
کاش می فهمیدی!
کاش می فهمیدی!  

روحم دیگر تحمل این همه خستگی رو نداره...

اشک هایم خسته اند...

مهربانم   این قدر به قلبم ضربه نزن...

کمکم کن..................................................

     

|+| نوشته شده توسط آسیه در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 2:43 |
اون همیشه دوست داشت روی تختش دراز بکشه و چشم های آبی قشنگشو زیر یه دستمال سفید بپوشونه و به صدای پرنده ها از لای پنجره گوش کنه...

اون دوست داره همه ی وسایل اتاقش به رنگ سفید باشه...

اون عاشق یه جای سرسبزه که توش با یه اسب سفید به همراه نسیم از روی زمین پرواز کنه...

ولی...!

کاش اینا حداقل تو خواب براش اتفاق می افتاد...

ولی اون حتی تو خوابم آرامش نداشت...

 

|+| نوشته شده توسط آسیه در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:44 |
سردرگمی...
چند روزیه که نیستی دلم برات تنگ شده

فکرم آشفتهگی داره

الان زنگ زد حالش خوب نیست باید برم پیشش...

بومای نقاشیم یادم نره؟! 

|+| نوشته شده توسط آسیه در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:19 |
سکوت....!؟
ستاره ی کوچک نگاه می کند

بهار می رود و تابستان سبز می شود

باران نمی بارد... هوا گرفته و احساس خفگی وجودم رو سرخ می کنه...!

بچه ها بی تابند و نفس می خواهند.

روز ها آنقدر بلندی می کنند که شب را خجالت زده کرده اند...

ولی تو آنقدر بزرگی که من باز در حیرتم!!!

و باز می گویم:

صدایم کن! آرام می کند وجودم را......... 

|+| نوشته شده توسط آسیه در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:5 |
!!!

کاش خواب بودم!

شکستم بلند...

آنقدر بد شکستم که از هم پاشیده شدن رگهام تو بدنم رو حس کردم

اشک هام حالا دیگه قطره های آخرشونه

یه هم حرف؟نه نیست دنبالش نگرد!

آهای...؟تو...!

تو بدترین غمی بودی که تو دلم کاشته شدی.

قلبم رو شکستی و به تعداد تمام زمان هستی ام قسمت کردی

و باز تو را صدا می کنم.......

تو که هستی ام از توست!

آرامم کن به آرامی دریا به آرامی خواب پرنده به آرامش

ماهی.........

  

 

|+| نوشته شده توسط آسیه در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 2:18 |
شادی.........
  • خودتان را قبول داشته باشید.
  •  در موقعیت کنونی خود احساس رضایت کنید.
  • از دیگران یاری بطلبید.
  • قدر زندگی تان را بدانید.

      (پیشنهاد هایی برای دست یابی به شادی واقعی)         

|+| نوشته شده توسط آسیه در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 1:53 |
؟؟؟
عید وقتی نزدیک میشه همه تو فکر خونه تکونی هستن...

ببینم خونه دلت رو هم تکوندی؟ 

سعی کن حداقل با خودت روراست باشی!

راستی اگه از کسی ناراحتی از همین جا بهش بگو...

|+| نوشته شده توسط آسیه در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 3:21 |
درد و دل

دوست دارم آنقدرفریاد بزنم تا هر چی تو دلم دارم مثل یه بنب بترکه

ینی تو هم احساسم رو می فهمی؟

می دونی یه موقع هایی نه  فریاد نه گریه و نه هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونه به دادت برسه

من می دونم حتما این حالت به تو هم دست داده

ولی فکر نمی کنم هیچ کسی  مثل خدا بتونه آرومت بکنه  

یه ذره فکر کن!

|+| نوشته شده توسط آسیه در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 4:10 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ